تبليغاتX
بچه های برق 86 خواجه نصیر + کامپیوتر 86

"اگه سیگار باشی و یه رفیق دودت کنه، بهتر از اینه که شمع باشی و یه نامرد فوتت کنه..."

درسته که من سلام نکردم ولی خب، جواب سلام میگن واجبه...

چندتا نکته رو سریع میگم و میریم سر اصل مطلب: ۱-عیدمون مبارک ۲-کنسر پسر بدیه، چون دیگه نمیخواد داستانشو ادامه بده ۳-من چند وقتیه شدیدا خوابم میاد ۴-ایران آزادترین کشور است و همه مردم بدون ترس و واهمه در برابر مسوولان سخن میگویند یا انتقاد میکنند ۵-خانم کثیری مخلصیم ۶-مگه قرار نبود امسال طرح بومی سازی یه حالی به دانشگاها بده؟ (هیچ جا نمیریم همینجا هستیم، ما منتظر بومیاش هستیم) ۷-چرا این ترم گروه معارف اینهمه نسبت به ما لطف داشت؟ ۸-کنسرت برای دو پیانو ۹-مای بیبی مای بیبی ۱۰-اگه یه کم دقت کنید توی این متن زیاد خوشمزه بازی درنیاوردم فقط حرف زدم (چون حال من گرفته است!)... و بالاخره ۱۱-هستی ما را آزاد کنید..........!


ادامه مطلب
  توسط سهیل(کدومش؟)  |   ;
این روزها همه همدیگرو نگاه میکنن، شما چطور؟

با سلام و این حرفا...

عرض کنم خدمتتون که، چه خوشی گذشت با این انتخاب واحد...اگه راستشو بخواید این مطلب رو باید ۳۰ مرداد مینوشتم، اما خب دیگه،منم و بی حوصلگی و تنبلی و اینا...امروز که تو دانشگاه دوباره همه بچه هامون رو دیدم، یه حس خیلی خوبی بهم دست داد...احساس کردم دوباره همه متحد شدیم...خلاصه این شد که من عذاب وجدان گرفتتم و گفتم این پست رو برم تا کنسر بیاد روش ادامه داستانشو بنویسه و شما بیاید بهش نظر بدید و وبلاگ دوباره راه بیفته و کلا همه خوشحال شیم...پس بفرمایید ادامه مطلب، بی حرف، بی بحث و بدون خیارشور (به قول یه بنده خدایی)...

راستی بچه ها، پالیزدار الان کجاست؟؟؟


ادامه مطلب
  توسط سهیل(کدومش؟)  |   ;

87/06/10
نظره تو چیه ؟؟؟

ادامه مطلب
  توسط BLaiR  |   ;

در ورودی یونی ، اونی که میبندنش شبا .. ازینور ..گوشه چپ پایین .. همونجا که یکی از دوستان دستی کشید و حراست خواستش .. آفرین … از همونجا سکانس شروع میشه .. دوربین آروم آروم بالا میاد و همزمان به سمت راست حرکت میکنه … این پاهای کیست؟ این پاها برای کیست؟ .. محمد شهدلو(در حالی که کوله پشتیش که همیشه لپ تاپش توشه رو کولشه)،انوش و یه سری المپیادی دیگه(که قراره برن به دانشگاه های بهتر) …در حال دست تکون دادن واسه بچه های یونی(البته اون لحظه کسی تو حیاط جلو دانشکده برق نیس) .. در پشتشون بسته اس اما دوربین لامصب نشون نمیده که قفله یا نه ..

 

 دوربین همینجوری میاد بالا …میرسه به لب پنجره کلاس سابق نمکی که توش معادلات درس میداد ..یه جفت کفش نایک سیاه که عمری ازشون گذشته و کفش(کف‌اش) رسما داره جدا میشه ..

 

حالا سکانس بعدی از دم در کلاس207 .. یه پسره(نمی‌گم چاق) لب پنجره .. چراغا خاموشه .. باد پرده هارو آروم تکون میده(همون قرمزها).. واساده .. چشماشو بسته ..دلش از زندگی گرفته ..میخواد خودکشی کنه ...فکر میکنه .حالا که یونی داره از نعمت داشتن من محروم میشه چرا یکی ازین بچه هارو با خودم نبرم ؟ .. کافیه بپرم رو سر طرف … هم خودم میمیرم هم طرف .. مثلاً سهیل(کدومش؟؟؟) .. نه ..نه .. اونجوری انرژی پتانسیلم هدر میره .. تازه سهیلم بچه به این باحالی .. خب .. سینا.. فکر بدی نیس .. فقط تنظیم هدف ازون بالا سخته .. اگه دراز میکشید رو زمین چشم بسته میپریدم .. بیخیل .. واقعاً چرا؟ چرا نباید به دخترا تو یونی اهمیت بدیم؟ .. میتونم یکیو بکشم که جمعیتمون تعادلش به هم نخوره .. خب ؟ .. نسرین؟ … فک نکنم گزینه خوبی باشه ..با خودش چاقو ماقو زیاد حمل میکنه آدم زخمی میشه … اصفیا(همین الان موهای دستم از ترس ریخت) .. نه نه .. بیخیل .. .. آها .. دکتر ..یعنی دکتر سابق .. گزینه خوبیه  چون اطرافشم یه زنبیل نارنجی احاطه کرده ..هدف مشخصه …

 

در همین حین گوشیش زنگ میزنه …ورمیداره میگه:

 

-الو سلام سعید

 

-سلام چطوری عزیزم؟ خوبی؟

 

--ممنون گلم(این تیکه گلم از کجا مد شده نمیدونم اما مزخرفه ها)

 

-میایی بازی؟

 

به دوربین نگاه میکنه که الان سمت چپش واساده و از بغلش ممد اینا هنوز دارن بای بای میکنن!

 

-عزیزم زشته .. ما دیگه 19-20سالمون شده ..بازی واسه بچه هاس

 

-بیا بابا زمین والیبالیم .. یکی کم داریم .. فقط سیزده نفریم

 

-یکی هم که اضافه دارین؟

 

-نه بابا .. سهیل اومده با ما 5نفر شدیم(در همین لحظه ازون ور یکی به سهیل(کدومش؟؟؟) که توپ رو با صورت گرفته بود فحش میده)

 

با خودش فکر میکنه .. خب این آخر عمری یه دست هم والیبال میزنیم شاید روحیه گرفتیم خود کشی نکردیم (ما مگه چند نفریم؟)

 

-خیله خب گل …. عزیزم.. دارم میام!

 

در همین لحظه یه چیز نارنجی توجهشو جلب میکنه .. اما نه .. فعلاً کار داره .. تا میخواد برگرده کف کفشش گیر میکنه به پنجره (از همه چی تو این یونی شانس میاره).. تا میخواد پاشو بلند کنه میبینه نمکی اونور پنجره واساده .. کلاً ترجیح میده بپره پایین!

 

حالا دوربینو گذاشتن روی راهرو جلوی سایت (ازینجا تقریباً‌ممکنه احساس کنید انوش اینا دارن با شما بای بای میکنن) .. یک جسم و به دنبالش یه کیف کوچک...در حال سقوط  و نزدیک شدن به یه کیف و به دنبالش یه جسم کوچک..همین جا دوربین صحنه رو ترک میکنه و میره تو پارک صنایع (یاد یه جوک افتادم یکی میگفت پارک کامپیوتر=)) )

 

نسرین نشسته روی اون نیمکته که سمت راسته دکه عمو صفره پشت شمشاد ها(ازین که پیداش کردید ممنونم) .. و نوچه هاش دوروبرش .. و البته چند تا دیگه از بچه ها ..بچه های کامپیوتر هم روی اون نیمکته که دقیقاً وسط پارکه .. اینور تو زمین والیبال هم که نگم … بلیر واساده پاسور .. اینور سهیل ک(2) اونور سینا ..سعید و سهیل (کدومش؟؟؟) عقب …وسط هم عارف جان… اونورم تیم منتخب دخانیات (درحالی که سیگاری بر لب دارند)بازی میکنن!سامان هم گفتیم بره بسکتبال با اون یکی امینه(امین درازه) .. اگه تیز نیگا کرده باشین مردی به نام احد رو لب پنجره کتابخونه میبینین که جو گرفته‌اش داره رو شیشه قضیه اثبات میکنه …

 

(قرار نیس اسم همه رو بگم) اما ازاونور رضا داره میاد.. تا دوربینو میبینه تو دلش میگه:الان باز این گیر میده تو شبیه محسن غلامیی .. وراهشو کج میکنه به طرف سلف .. از طرف سلف هم یکی میاد اما تو دوربین معلوم نیس ..به رضا میگه غذای سلف شده هزار ...چند تا فحشم میده که دیگه صدا به صدا نمیرسه چون همه دارن جیخ میزنن سر سهیل!

 

دوربین از کنار نرده های واتیکان عبور میکند و آرام آرام میاد طرف محل سقوط شخصیت اول فیلم منتها چون دایی داره رد میشه زیاد جلب توجه نمیکنه چون یه ربعی رو از دست میده!

 

هنوز داره سقوط میکنه ..شخصیت اول و میگم .. به ساعتش نگاه میکنه .. حوصله اس سر میره و مشغول میشه به بررسی زنبیلی که داره هر لحظه بهش نزدیک تر میشه .. خداییش جالبه .. نارنجی ..اینجوری شب ها هم گم نمیشه!

 

شترق .. بی شک صدای خرد شدن استخوانهایش است … بدجوری سرش درد میکنه .. همه جا تاریکه …یهو یه نور روشن میشه .. درسته .. همون تونل معروف … میره به سمتش .. میتونه یه چیزی بخونه روش .. امین پی.اف (امین زرده براش میسد انداخته!)…سرشو که خورد به گوشه تخت کمی ماساژ میده.. ساعت 2:34صبح(بلکم نیمه شب) … یه ذره تو تخت غلت(؟) میزنه واسه سی چهل نفر میسد میندازه ..سرشو میذاره رو بالش تا ببینه آخر سهیل موفق شد یه توپو جمع کنه یا نه؟

 

کلاس دکتر(؟)نمکی .. همه نشسته‌ان .. مرتب ..

 

-آقای سهیل(کدومش؟؟؟) ..لطفاً صحبت نکنید

 

-آقای عارف چرا توجه نمیکنی؟

 

استاد اسم همه رو بلده .. منتها کور خونده :دی .. چون قهرمان داستان ما چند جلسه اول با نکویی داشته و از قضای روزگار افتاده اینجا .. و استاد اسمشو بلد نیس!

 

هرغلطی دلش میخواد میکنه . درست وقتی موهای سعید رو که وسط جمع کرده داره میکشه استاد بالاخره بیخیل پرستیج میشه میگه:

 

-شما!

 

-من؟

 

-بله! بیا پا تخته مثالو حل کن

 

- نه ممنون

 

-بیا کمکت میکنم

 

شخصیت تغییر رنگ میدهد منتها نه رنگ میز بلکه قرمز

 

-نه

 

-پس چرا حرف میزنی؟

 

-…

 

استاد میاد جلوی میز وامیسته ..چشم تو چشه قهرمان(هیچ میدونستید چشمای استاد عسلیه؟ من الان فهمیدم)

 

-برو بیرون!

 

و خب چون شخصیت ما را دست نبندد چرخ بلند و عجز ولابه و اینا در کار نیس پا میشه کلاسو ترک کنه …وسط راه شلوارش میگیره به یکی از پیچ های صندلی‌ای که اتفاقاً دکترروش جلوس کرده بود .[از خودتون صدای جر خوردن در بیارید]

 

 

 

سرش بد جوری درد میکنه … بالشو گازمیگیره .. ازینور به اونور .. چهل تا میسد دیگه

 

 

 

کلاس استاد شجاعی

 

-ازین به بعد به جای این فرمول این ستاره میذاریم.. خب طبق معادله ستاره .. نه نه .. قبلش اینو بنویسید ..از آنجا که میدانیم …

 

و همینجور در سطح کلاس قدم میزنه تا میرسه بالا سر نسرین

 

-شما که اشتباه کردید .. ستاره که میگم باید یه ستاره بکشید…ننویسید ستاره

 

اینجاس که قهرمان لااقل از لج نسرین هم که شده با صدای بلند میخنده

 

استاد نگاهش میکنه …

 

-بلند شو!برو بیرون!

 

بغلی قهرمان بلند میشه از کلاس میره بیرون!

 

 استاد به روش نمیاره .. میاد بالا سرش(که درد میکنه)

 

-کی به تو اجازه داد بخندی؟

 

 در این لحظه چشم چپ(سمت چپ) استاد داره چشم سمت چپش و سمتی راستی هم به راستیش نگاه میکنه .. قهرمان هم برای برقراری ارتباط بهتر چشماشو چپ میکنه … در همین لحظه ..شترق ..استاد میزنه تو گوشش ..

 

 

 

سرش هنوز درد میکنه .. میاد چهل تا میسد دیگه بندازه اما ساعت 2:15 است(آفرین! آفرین! .. تو فهمیدی که ساعتو اشتباه گفتم) … و اینترنت شبانه رایگان .. فط(؟)و فراوون.

 

کامپیوترو روشن میکنه . نصف دانشجو های عزیز روی خط تشریف دارن

 

-سلام سینا چطوری؟(اینارو داره چت میکنه)

 

-سلام کن

 

-گفتم که .. میگم چطوری؟

 

-سلام .. خوبم تو چطوری؟

 

-ممنون ..بی خوابی زد به سرم اومدم نت!داری چیکار میکنی؟

 

-شطرنج میزنم

 

-وب کم بده ببینمت این همه مدته ندیدمت

 

-اوکی

 

بعد از چند دقیقه سینا اونور شروع میکنه به بالا پایین پریدن

 

-تبریک میگم بردی؟ ای ول ..

 

- نه بابا ..سوسک اومده تو اتاقم

 

-خجالت بکش مرد .. خب الان کجاس؟

 

-وب کمو می برم روش ببین

 

و خب حدود صد جلد کتاب اعم از 25تا معادلات 25تا ریاضی 2(پاره پوره) ،25تا مدار و 25تا مغناطیس(نو) میاد تو وب کم

 

-کو سوسک؟

 

-قاطی اوناس

 

-بابا نترس .. چیزی نیس که

 

-من برم تو هال بخوابم .. بای بای ..سلام کن!

 

درست همین لحظه پیامک میاد

 

"هفته دولت،بر مردم دولتیار ایران خجسته باد."

تا میاد از سینا خداحافظی کنه برق میره



 

  توسط امین  |   ;
گروه سنی الف                   اثرلکلک سیلوراستاین

بعد از اینکه سهیل از اتاق گجت میره بیرون کیت وآلیس میان پیش گجت.گجت گیج گیجه.کیت میگه دایی جان الان نوبت چهار تا از بچه هاست که گفته بودین بیان باسه باز جویی.گجت میگه صداشون کن بیان.

امین و سهیل میان تو.آلیس یه نگاه بهشون میکنه میگه:چه متناسب چقدر به هم میاین.سهیل میگه ممنون و توضیح میده که الان اینجوری مده.

سهیل یه دستبند سفید "اند وان" دستشه و یه تی شرت پولا پوشیده.تی شرتش خوشرنگه.صورتیه!امین هم یه کتونی نایک مشکی پاشه و مثل همیشه تعادل نداره و تلو تلو میخوره.احتمالآ الکل خونش با لاتر از حد مجازه.

گجت سرشو از روی میز بالا میاره و یه نگاه بهشون میندازه.قیافه ی سهیل انقد تابلو ه که گجت تو همون نگاه اول میفهمه که سهیل ترکه!!یه چند دیقه ای به زبان اصلی با هم حرف میزنن و امین از فرصت استفاده میکنه وسعی میکنه خودشو نشون بده.بر میگرده به آلیس میگه :ببخشید ساعت چنده؟مدونی؟

در همین آن در به شدت باز میشه و یه جوون با یه استیل لاتی که  آدامسم میجوید  میاد تو.با دستش پشت موهاشو یه تابی میده و میاد یه صندلی بر میداره میزاره جلو میزه گجت میشینه و پاهاشو میندازه رو هم و میزاره رو میز گجت.گوشیشو در میاره شروع میکنه اس مس بازی و میگه بینم کارآگاه با من کاری داشتی؟گجت به سختی آب دهنشو قورت میده .امین بر میگرده میگه:مدونی کارآگاه این داش مهدیه.نترس.استیلش همینجوریه.

در همین حین در باز میشه و یکی دیگه میاد تو.امین بر میگرده به آلیس میگه:هاها احسانه.احسان دستاشو باز میکنه میگه اوه مای گاد اوه مای بیزینس.ببین کی این جاست.کارآگاه گجت.خدای من.

احسان میره یه ربع گجتو ماچ میکنه و قربون صدقش میره و چاکرم نوکرم میگه.بعد میگه این کارآگاه خوراک عکسه.جون من تو رو خدا کاراگاه یه عکس با من بنداز.

خلاصه همه جمع میشن تا عکس بندازن و احسان به آرزوش برسه.کادر اینجوریه:احسان منتها الیه سمت راست .بقلش گجت .بقلش سهیل .امین هم وسط دوتا دخترا.داش مهدی هم عکاسه.احسان با تمام وجود ژست میگیره و داش مهدی عکس و میندازه.احسان با چه ذوق و هیجانی میدوه میاد عکس و ببینه.همه جمع میشن ببینن عکس چطور شده.و همه مبهوت شاهکار داش مهدی میشن.کادر عکس که یادتونه و حالا کادر عکسی که داش مهدی انداخته:از چپ دخترا وایسادن و امین وسطشون نیششو تا بنا گوش باز کرده بعد سهیل خیلی مودب ویساده و دستاشو گرفته پشتش و در منتها الیه سمت راست عکس گجت وایساده و در اینجا کادر تموم میشه.اینجاست که امین شروع میکنه به چهره ی خنده دار احسان که تو عکس نیست هرهر میخنده.

همه میشینن و گجت شروع میکنه سوال پرسیدن.کیت پا میشه میگه دایی جان من میرم باستون چایی بیارم.داش مهدی بدون اینکه صورتش و از موبایلش یرگردونه میگه :باسه من آب طالبی بیار!!چشای کیت گرد میشه احسان هم به هوای داشت مهدی نیششو باز میکنه میگه باسه من یه کافه گلاسه ی لایت بیار.امینم میگه باسه من شیر موز بیار!کیت بر میگرده به سهیل میگه :شما چی میخواید؟سهیل خیلی مودب میگه ممنون من چیزی نمیخوام.مرسی.

گجت رو به امین میکنه میپرسه امین تو از روز جنایت چی یادت میاد؟

امین:مدونی کارآگاه؟من چون تو زندگیم به داشتن برنامه خیلی اعتقاد دارم و اصآ خودم یکی از بهترین برنامه ریزام اونروز  برنامه داشتم برم کتابخونه و تا جایی که میتونم درس بخونم تا آدم با سوادی بشم و بتونم بعدا به کشورم خدمت کنم.بعد رفتم کتابخونه تا هی درس بخونم.رفتم نشستم پشت میز و هی درس خوندم.هی درس خوندم و هی درس خوندم.بعد از پنج دیقه که هی و هی درس خوندم خسته شدم.بعد باسه تنوع تا یه تفریحیم کرده باشم رفتم دستشویی.مدونی کارآگاه؟یه قانونی تو دانشکده ی ما هست که میگه شما هر وقت برید دستشویی بالای۸۰٪ احتمال داره که سهیل و ببینید.بعد از دسشویی برگشتم تا دوباره هی و هی درس بخونم.هی درس خوندم و هی درس خوندم.بعد از چهار دیقه که هی و هی درس خوندم احساس کردم خوابم میاد.بعد از اونم دیگه چیزی یایدم نمیاد!

یه دفه احسان میزنه زیرخنده.طنین خنده ی مزحک و منحصر بفرد احسان کیت و آلیس و گجت و به وجد میاره.

گجت میپرسه:چیزی شده؟

احسان:والا کارآگاه یاد یه چیزی افتادم خندم گرفت

گجت:خب تعریف کن ما هم بخندیم

احسان:بکش بیرون کارآگاه.یه چیز بیزینس کوچولو بود.

گجت:کام آن

احسان:والا یاد یه تیکه ی لایت چیترا افتادم خندم گرفت.یه روز چیترا داشت سه چهار تا فصل و تو یه جلسه درس میداد بعد وسطش  راجع به روبوت ها و هوش مصنوعی و از این بیزینس ها حرف زد و روبوت ها رو خوره نامید و گفت :"این لوبوتا خوله اند"!!!

کیت یه سینی گرفته بود دستشه داشت بر میگشت که تو راه یه پسررو میبینه که داره با موبایلش ور میره.کیت میره جلو و سلام میکنم.پسره بر میگرده تو چشای کیت نگاه میکنه و سلام میکنه.کیت میگه:گوشیه قشنگی دارید.پسره لبخند میزنه و میگه :آره اینا محشرن.این مدلای ۶۶۳۰ نوکیا هنوز باکلاسترین گوشیاست.پسره به سینیی که دست کیت بوذ نگاه میکنه و میگه چه خبره؟

کیت:اوه.راستی بفرمایید .

پسرک:مال کسی نیست؟

کیت میخنده و با خوشحالی میگه:نه .هر چی دوست دارید ور دارید.

پسرک هم کافه گلاسه ی احسان و بر میداره و میخوره.پسرک به درخواست کیت تا اتاق بازجویی همراهیش میکنه.پشت در وای میستن و به هم نگاه میکنن

کیت:ممنون که تا اینجا اومدی

پسرک:خواهش میکنم.من دیگه باید برم

کیت یه ذره من من میکنه بعد با یه حالت خاصی میپرسه:راستی اسم شما چیه؟

پسرک :سهیل

کیت:واو.چفدر سهیل دارین.یکیم الان تو اتاق بازجوییه.

کیت در و باز میکنه و دو تایی میرن تو.سهیل سهیل و میبینه و میره طرفش.اون یکی سهیلم سهیل و میبینه و با هیجان بش سلام میکنه.سهیل جلو میره و با دستاش صورت سهیل و میگیره و خیلی آروم و آهسته روی لباش و بوس میکنه و میگه:عزیزم من میرم کتابخونه منتظرت میمونم.

کیت که این صحنه رو میبینه حالش بد میشه.امین هم از اونور بر میگرده میگه:چیزی نیست .مدونی؟اینا با هم چیزه....چی بگم؟مدونی؟.مهدی میزنه تو سر امین و میگه:عشق میگه بابا.کیت دیگه نمیتونه تحمل کنه و از اتاق میره بیرون

گجت همه رو به آرامش دعوت میکنه تا بازجویی رو ادامه بدن.گجت رو شو به احسان میکنه میگه با شما ادامه میدیم.احسانم کلی ذوف میکنه و خودشو صاف و صوف میکنه و نیششم باز میشه.

گجت:اونروز تون و کاملآ توضیح بدید.آقای خدایاری.

اینو که میگه احسان داغ میکنه از جاش بلند میشه با دستاش محم میزنه تو سر خودش و عربده میزنه.میره سرش و میکوبه به دیوار و فریاد میزنه خداااااااااااااااااااا.همینجوری تو سر و کله ی خودش چک میزنه و میاد جلوی میز گجت زانو میزنه و با  بغض داد میزنه به خدا به پیر به پیغمبر من خدایاری نیستم.به ابالفضل خدایاری یکی دیگست به قرآن من خدایارخانی ام.به کی بگم آخه.بعد شروع میکنه زازر زار گریه کردن.من خدایار خانی ام خدایاری  یکی دیگست...

این داستان ادامه دارد.....

  توسط Cancer  |   ;
ساعت۵صبح ... زنگ گوشی رو خاموش میکنم!سرمو میذارم رو بالش و ... هی روزگار خواب اول صبح چه حالی میده.

ساعت۶:۳۰ ...

ساعت۶:۳۲ .. باصدای ویبره گوشی پا میشم .. او کنسر است که میسد انداخته...جا داره یه ریویو کنم .. ساعت۶:۳۰قرارمون زیر پل سیدخندان... پا میشم در حالی که هول شدم مینویسم:خواب موندم..بینم از کدوم ور میرین؟ .. کنسر زنگ میزنه:

-امین کجایی؟

-خونه

-تا کی میتونی برسی؟

-گمونم ۷ اینطورا

-یعنی یه ربع به ۷ اینحایی؟

-نه!! همون ۷

-باشه زود بیا

هول هولکی لباسامو میپوشم.وسایلو ورمیدارم

-مامان من رفتم

-دیر کردی که؟!

-یه جوری میرم حالا

بابام همون موقع بیدار شده و یهو تصمیم میگیره منو برسونه!

ساعت۶:۴۲

-امین کجایی؟

-پارک وی.. دارم میام..با بابام دارم میام

-.. زودتر بیا .. به بابات بگو تند بیاد

ساعت۶:۵۳

خودم هم کف کردم!

-رسیم مرد

-ایول ما اینوریم بیا بریم!

یه مینی بوس .. یه کنسر و ۱۱تا دانشجوی کاکلی ...

سوار میشم و راه میفتیم! مقصد :تنگه واشی

احسان و میلاد و رفقا نشستن عقب و احسان تا جون داره میبنده!

میلاد :بکش بیرون بابا

احسان:باور کن من اینو از خود طرف شنیدم

میلاد:چی؟!

احسان:سیناااا به آقای راننده بگو صدای ضبطو کم کنه

سینا:چی؟!

-میگم بگو صداشو کم کنه..

ساعت ... نمیدونم .. صدای ضبط هنوز بلنده .. نمیدونیم  کجاییم!شبیه ترمیناله!

ماشین وایساده(ضبط موقتاْخاموشه) . احسان و میلاد چسبیدن تو شیشه و یه سری زیر لبی حرف میزنن ..آقای راننده(ازین پس اورا آقا جواد مینامیم) میاد و ماشینو میبره جلوتر .. احسان نگاهی به راننده میکنه و بعد از اینکه پیاده میشه: **** به ما .. دستت درد نکنه!

بعد از دقایقی راننده بر میگرده و میریم واسه سوخت گیری! ... دقیقاْ از خروجی جایگاه وارد میشه و شاخ تو شاخ یه مینی بوس که داره خارج میشه میگه: وایسا دیگه مگه نمیبینی دارم میام؟! آدم یاد این موتوری ها میفته(چرا؟)

چند دقیقه بعد مینی بوس دقیقاْ عمود بر جهت صف بین ۲تا اتوبوس وایساده ما هم چش تو چشه راننده اتوبوس عقبیم

علاوه بر ضبط یه مانیتور کوچیکم هست که توش کلیپ آهنگا پخش میشه .. همشم عربی .. جاتون خالی من جلو نشسته بودم!

نمیدونم چند دقیقه گذشت که دوباره وسط جاده بودیم! ... حالا اوقت چیه؟! پانتومیم!

دو گروه میشیم منو سینا و شاهین و عده ای دگر .. با احسان و میلادو عده ای دگر!

قربونشون برم یه کلمه مثل آدم نگفتن ما اجرا کنیم! همه مورد دار!آخرشم وقتی بهشون گفتیم انتزاعی کف کردن و ادامه ندادن!

آقا جواد واسه اینکه روحیه بده ۲ساعت بعد از حرکت میگه که ۲ ساعت دیگه میرسیم تازه کلی هم ترافیکه ... اصلاْ واسه تنگه واشی باید ۵ صبح حرکت کرد! همه اینارو وقتی میگه که با ۹۰تا چسبونده پشت یه وانتی همه ما هم ترسیدیم!

همه بی حس افتادن رو صندلی ها تا برسیم ... صدای ضبط بلنده ...

شاهین یه سیدی میده به راننده .. فقط چون صدا زیاده نمیتونه بهش بگه کدوم آهنگشو بذاره! ما هم هرچی هست گوش میدیم .. با صدای زیاد! .. بعد از چند دقیقه راننده خاموش میکنه ضبطو ... با اینکه آرامش برگشت به محیط یکی پرسید چرا خاموش کردی؟!

-فحش داد ... اگه اینا دست من بیفتن همه رو یه روزه ******* *** ** * *** *** *!

ما هم سرخ شدیم .. از خنده البته!

-یه بار با یه سری خانواده میرفتیم نمیدونستم چیه که ... یهو برگشت گفت : ** ****! اونم جلو زنو بچه مردم .. یکی نیس بگه آخه ****  ** **  *****  **** !

ما هنوز سرخیم! بعد سفید شدیم .. چون آقا جواد از بین یه مینی بوس و یه تریلی لایی کشیده .. از لاین مخالف تو لاین اضطراری!تقریباْ همه جیغ زدیم!

کم کم نزدیک شدیم!ساعت گمونم۱۰:۳۰

نزدیک یه اتویوس گردشگری شدیم آقای راننده بر میگرده به مسافر اتوبوس میگه :*** **** **(البته زیادم مورد نداشت) .. بعد پشتش اتوبوسو بلند برامون میخونه .. هیئت ورزشهای همگانی شهرری .. اردوی خواهران! ما هم دیگه نمیدونیم چه رنگی بشیم چون خاک تو حلقمون پر شده!

رسیدیم .. به سلامتی .. کنسر پیشنهاد میکنه که هرجا میریم با همین آقا جواد بریم چون رانندگیش سرشار از هیجانه!

میزنیم به آب و تا موقع برگشتن کلی سردمون میشه ... کلی خوش میگذره اما کل هیجانش همین رانندگیش بود .. حیف که برگشتنه دیگه خسته بود آقا جواد!

  توسط امین  |   ;
اول، سلام...

دوم، حالتون چطوره؟...

سوم، منم خوبم مرسی...اونا هم خوبن، سلام دارن خدمتتون...

چهارم، خداییش رهبر عزیز اسم امسال رو خوب گذاشتن نوآوری و شکوفایی...امسال چقدر تو مملکت نوآوری داشتیم...آب و برق و بنزین و خشکسالی و تحریم و ........ به قول بابام، کم کم داره یاد و خاطره دوران جنگ زنده میشه...

پنجم، راستی بچه ها... C130 چی شد؟؟؟

مردادگان (یه کم جلوتر میفهمیم که امرداده!)

۷ مرداد روز مرداده و پس میشه جشن مردادگان...درضمن دیگه هممون هم از مطلب قبلی یادمونه که ما طبق تقویم خورشیدی، باید این جشن رو ۳ام مرداد (که امروز باشه) بگیریم...پس بدون تعارف بفرمایید تو...

معنی مرداد

 مرداد به معنی مردنی و نابودشدنی و از مصدر مر اوستایی به معنی مُردنه...توی اوستایی الف مفتوحه توی اول یه کلمه، کار حرف نفی رو بازی میکنه...پس امرداد به معنی نمردنی و بی مرگ و جاودانه...اگه یادتون باشه توی اولین مطلب گفته بودم که ایران باستانیا ۶ تا امشاسپند داشتند...امرداد یا بهتر بگم، امرتات اسم ۶امیشونه...اصلا به ترتیب اسماشون اینه (به اوستایی و توی پرانتز فارسی) :

۱- وُهومَنَه (بهمن) : اندیشه نیک

۲- آشا-وَهیشتَ (اردیبهشت): بهترین راستی

۳- خشَترَ-وَئیریَه (شهریور): شهریاری نیرومند

۴- سپِنتَ آرمَئی تی (اسفند): فروتنی

۵- هَئوروَتات (خرداد): تندرستی

۶- اَمِرِتات (امُرداد): بی مرگی و جاودانی 

پس اسم درست این روز و این ماه، امرداده...که حالت رایجش، یعنی مرداد، کاملا معنی برعکس رو داره...توی اوستا این کلمه از صفتهای اهورامزدا (خدا) است که معنیش با اون ا منطقی میشه...کار این امشاسپند هم نگهبانی و مراقبت از گیاهانه...حالا ایشالله در آینده یه مطلب کامل در مورد امشاسپندان مینویسم...

زمان و سبب جشن

زمانشو که گفتیم همون ۷ امرداده که ما باید ۳ ام امرداد بگیریم...واسه علتش هم مثل تیرگان و غیره چیز خاص دیگه ای گفته نشده...فقط بعضی جاها مثلا تو لغتنامه دهخدا گفته شده که این جشن همون جشن نیلوفره که اونجوری که من تحقیق کردم ظاهرا دهخدا این حرف رو از روی برهان قاطع (یه لغتنامه قدیمی فارسی مال محمد حسین بن خلف تبریزی) زده...اما میگن که این حرف اشتباهه و استنادشون هم به ابوریحانه که جشن نیلوفر رو  ۶ام تیرماه میدونه...

رسومات و آداب جشن

راستش هرچی توی اینترنت و کتابای مختلف گشتم، اطلاعات خاصی در مورد این جشن و رسوماتش نبود...فقط به این نکته اشاره شده بود که این جشن بیشتر در دامن طبیعت و توی چمنزار و باغ و اینجور جاها گرفته میشده که با توجه به وظیفه این امشاسپند، منطقی به نظر میرسه...

خب دیگه...اینم از امردادگان...ببخشید که تو هیچ منبعی بیشتر از این در موردش ننوشته بودن...این روز رو به همتون تبریک میگم و پارسا ببخشید که روی پست تو این پست رو رفتم، آخه اگه روزش میگذشت بی مزه میشد...بچه ها حتما پست قبلی رو هم بخونید...مواظب خودتون هم باشید

منابع:

گاه شماری و جشنهای ایران باستان، هاشم رضی

لغتنامه، دهخدا

ویکی پدیا

 

معلومات و مغز بی پایان خودم

  توسط سهیل(کدومش؟)  |   ;